به عابران صبح به خیر میگویی
و در انتظار پاسخ، قلب چوبی ات میشکند!
و هر غروب
دور از چشم آنها
اشک های شیشه ایت در تلاطم گندم زارها گم میشود
و تو حتی در میان مترسک ها، چه تنهایی...
به خاطر دیگران ایستادن بس است
بیا کمی هم برای دل تنگمان قدم بزنیم...
ps: انقدر بدم میاد از اینایی که اهل تنوع نیستن! ![]()
مرگ بازی!
( پوووفففف... چه خاکی گرفته بود اینجا...
)
خوب، دوباره سلام! عرضم به حضور مبارک شما که از اونجایی که ما خیلی به جمله " وقت طلاست! " اعتقاد مندیم، قرار رو بر این گذاشتیم که عمرمونو با فعالیت های " که چی؟ " و ساعات طولانی چت " با کی؟ " حروم نکنیم و از این به بعد با توجه بیشتر به دنیای واقعی عقب افتادگی های اخیر رو جبران کنیم!
نمیگم صددرصد! اما فکر میکنم خیلی زیاد موفق بودم! -- بهرحال! دعوت به بازی -- علی بهونه ای شد تا سری به این وبلاگ تار عنکبوت بسته بزنم و با وجود تنفرم از آپ کردنش ( به دلیل پرش آپ قبلی!
) دوباره آپش کنم!
توضیح :در این بازی گویا باید چند خاطره (حداکثر 5 تا ) از لحظاتی که با مرگ دست و پنجه نرم کردیم بنویسیم و در آخر هم چند نفر از دوستان رو به این بازی دعوت کنیم. ( کپی رایتم نداشت!
)
( از اونجايي که همه از بچگيشون شروع کردن! )
1) يه بار بچه بودم! بعد اون موقع ها خونمون ورژنش قديمي بود، یعنی يه بالکن بسيار بزرگ طبقه دومش داشت که اونجا پاتوق من بود! بعد من يه بار خيلي ميرم تو فاز پرواز و اینا، يک دانه چتر بر ميردارم و ميرم از اون بالکن مذکور ميپرم پايين! البته نميدونم رو چه حسابي فکر ميکردم اون چتر وزن منو تحمل ميکنه و مثل يک پر تو حياطمون فرو ميام! ولی... همين ديگه، بعدش دقيقا رو به موت بودم... و سوالی که هنوزم برای همه مطرحه اینه که من چطور زنده موندم! ( نکته: بيشتر آسيب هاي مغزيم مال همون دورانه به گمونم!
)
2) يه بار ابتدايي بودم... بعد من مبصر کلاسمون بودم!
( بعد من يادمه هميشه اسم شاگرد زرنگارو جزو بدها مينوشتم! -- از همون اول هم با درس درگير بودم!
) بعد اون دوران من يه هم کلاسي تخس داشتم که ميشه گفت ما از شدت دشمني تو کل مدرسه معروف بوديم! يعني ميخواستيم سر به تن هم نباشه و از هيچ موقعيتي براي پرش به هم غافل نميشديم! حالا بگذریم... بعد يه روز منو اون دشمن خوشکل! سر اينکه اسمش رو تو خوب ها بنويسم تا معلممون بهش هزار آفرين بده دعوامون شد! بعد من از اونجايي که مبصر بودم مسلما پاي تخته مشغول ضربدر گذاري (!) بودم ديگه!
شما: چقدر حرف ميزني اصل مطلبو بگو ديگه!
باشه بابا، چرا ميزنيد! ![]()
بعد همينطوري که من ضربدر گذاري ميکردم دعوا اوج گرفت و اون دختره که از قضا اسمش رو يادم نيست! با عصبانيت اومد پاي تخته و گفت اسمم رو بنويس! منم ضمن اعمال قدرت گفتم نمينويسم! و اونم با وقاحت کامل منو هل داد و من هم مثل ببو ها با مغر اومدم پايين! ناگفته نماند که ضمن " با مغز پايين اومدن " کله مبارکم برخورد شديدي با لبه تخته کرد، بطوري که تقريبا ضربه مغزي شدم و کار به بیمارستان و جاهاي باريک و باریک تر کشيد و...
3) يه بار هم چند سال پيش بود، جو گير شده بودم بهشت زهرا ( گورستان ) نوردي ميکردم! بعد اين قطعه هاي آماده ي پذيرش رو هم که ديدين؟ گورهاي خالي و خلوتي دور و برش و...
خوب من از اونجايي که خيلي تو جو بودم و احساس مهارت زيادي در پرش ميکردم، خواستم عرض يکي از گور هارو با يه پرش جفت پا طي کنم که پرشم بسيار موفقيت آميز بود و صحيح و سالم توي گور فرود اومدم! بعد در اين مورد خاص فقط شکستگي داشتم و خطر مرگ بيشتر بخاطر ترس از حضور در يک گور در محوطه تقريبا خالي از هر نوع موجود زنده ي گورستان و در يک غروب وحشتناک بود! ![]()
4) يه بار هم زمستون بود و يخ بندان *** اي شهررو فرا گرفته بود! بعد صبح ساعت 7 که همه آماده رفتن به مدرسه بوديم مدارس رو تعطيل کردن و من و دوستام هم چون ديگه ستم رومون اعمال شده بود و از خواب ناز بيدار شده بوديم تصميم گرفتيم بزنيم بيرون!
خلاصه زديم بيرون... ( البته نه همون ساعت! خر نبودیم که!
) بعد از نيم ساعت اينا، افتاديم رو دور خنده و اونجوري شديم که به ترک ديوار هم ميخنديديم! بعد داشتيم از خيابون رد ميشديم که من ليز خوردم و خيلي قبل از اينکه کسي کمکم کنه وسط خيابون ولو شدم! و بر همه واضح و مبرهن است که يکي که از خنده غش کرده باشه و ولو شده باشه رو زمين عمرا نميتونه سر سه سوت بلند شه و ماشيني که داره با سرعت زياد به سمتش مياد خيلي زيبا لهش ميکنه! آخرين چيزي که از اون صحنه يادمه جيغ دوستام و قيافه وحشتزده و تلاش راننده براي متوقف کردن ماشين و نقش بستن سريع صحنه هاي آبدوغ خياري تصادف فيلم ها توي ذهنمه!
5) يه بار هم نزديک عيد بود و ما مشغول خونه تکوني بوديم! بعد من خسته از کار ( ارواح شکمم!
) نشته بودم استراحت کنم که با فرياد " برو کنار " بابام به خودم اومدم و تا سرم رو بلند کردم ديدم چهارپايه، يا بهتر بگم، فرشته مرگ! تخته گاز داره مياد به سمتم! خلاصه عکس العمل لاکپشت وار من جواب نداد و چهارپايه با فرو بر کله مبارک بنده متوقف شد! ( نکته: خوب شما هم انقدر چيز ميز ميخورد تو سرتون عقلتون کم ميشد ديگه!
)
خوب... اينم از خاطرات ديدار با عزرائيل من! البته من همونطور که گفتم به تعداد روزهاي عمرم از اين تريپ ديدار ها داشتم! کلا من و داش عزي خيلي جوريم با هم! اما خوب، ظاهرا قرار نيست ما اينجوريا رخت از اين دنيا بربنديم! ![]()
ps: منم به رسم بازی حميد و سبرینا رو دعوت ميکنم! ![]()

وقتی آدم معتادیسم (اینترنتی) میگیره، سه نوع شعار تبلیغاتی هست که میتونه توجهش رو به طرز احمقانه ای به خودش جلب کنه:
-
ترک اینترنت، تضمینی!
-
ترک اینترنت، به شرط چاقو...!
-
ترک اینترنت را با ما تجربه کنید!
ps: اسیر منجلاب اعتیاد به نت شدیم! چه میشه کرد! (?؟)
سوژه پزی!
مواد لازم جهت ساختن يک سوژه ي خنده! ( موقت البت! ) ![]()
يک عدد بچه ( ترجيحا سه يه چهار ساله )
يک عدد فيلم ترسناک! ( هرچي صداگذاريش خفن تر، بهتر... توجه داشته باشيد که نيازي به کثيف بازي ( خونين و مالين بازي! ) نيست، چون بچه ي مورد نظر ملتفت اون چيزاش نميشه! )
و يک عدد اتاق تاريک!
خوب، ابتدا بچه رو با حيله و فريب به اتاق تاريک ميکشيد... فيلم رو ميذاريد... و ترجيحا ازش فاصله ميگيرين تا حسابي ترس پخت بشه! بعد از تموم شدن فيلم با ايجاد يک صداي ترسناک ( که حتما بايد تداعي کننده صحنه هاي وحشتتناک فيلم باشه، ) بچه رو تست ميکنين تا ببينين آماده هست يا نه... اگر با ايجاد يک صداي خفن بچه جيغ زد و گريه اش گرفت که هيچ، در غير اين صورت مجبورين صحنه هاي وحشتناک فيلم رو با وُلُمي بالاتر براش پخش کنيد، که معمولا اين روش جواب ميده... اگر هم نداد ميتونين از يه بچه نرمال تر استفاده کنيد. ![]()
خوب، الان سوژه آماده سرو شده! شما ميتونيد با ايجاد صداها و يا حرکات خفن (!) بچه رو بترسونين و صفا کنين! -- با تشکر از توجه شما... ![]()
ps: اون خانومه هست، تو گروه آريان.... همونی که هم همخوني ميکنه، هم گیتار میزنه... بين خودمون بمونه ها... ميگن طرف آخرين باقي مانده از نژاد دايناسور هاي افغانيه! ![]()
این فایل های قدیمی پدرمو در آوردن...! ![]()
کراوات!
ديروز رفيقم يه CD برام آورد و گفت " رپاش خداس! " و البته بر همه واضح و مبرهن است که من اصلا قصد نداشتم اراجيف اون رپرچه (!) هارو گوش کنم! { سوووت! } اما خوب... همه در جريان هستن که بيکاري چه کارايي با آدم ميکنه و آدم رو به چه جاهايي ميکشه!
خلاصه، CD مذکور رو گذاشتم و آماده براي شنيدم انواع و اقسام کلمات، جملات و عبارات بي ناموسانه، تِرک 12 رو پلي کردم! بعدش... گوشتون چيز بد نشنوه!
لطفا به ابيات منتخب تِرک 12 توجه فرمائيد...
هر وقت ميام ببينمت با يه کراواتام! -- هم رنگه چشماته رنگ کراواتام! -- کراوات زدم خوشت بياد! همه ميگن کراوات به من مياد! -- نازي نازي به من بگو کراوات چه رنگيش بهم مياد؟ -- کراوات بزنم؟ چه رنگي دوست داري؟ -- مطمئني که مياد کروات به من؟ که انقدر گير دادي کراوات بزن؟ -- معذبم واسه کراوات زدن، ولي بخاطر تو کراوات زدم! -- کراوات زدم چون تو خواستي! -- کراواتو بيخيال آرمين تورو داره!
خوب... ظاهرا دیگه داف و ماچ و ab.solut ( + رفت، اومد، بده، نده، نکن، بکن، بيا، برو، سوختم، مردم، ترکيدم! مرد، موند، کشتمش، منو کشت! و... ) خز شده، ديگه زدن به خط کراوات و البسه و... ![]()
ps: بسي دمشون گرم... اصلا من شيفته ترانه سرايي اينام! { دو نقطه، دش، دبلیو! } ![]()
برق های فراری!
آقا این برق هم معضلی شده واسه خودش!
یک بازی ای هست، به اسم سیمز سیتی! خیلی بازی مزخرفیست! اما برای رفع عقده خیلی هم باحال است! ( چی؟ کپی رایت؟ نه ممنون، میل ندارم!
)
نمیدونم... حتما همتون میدونین بازی های سیمز چطوریاس! حالا تو این سری سیتیش، باحالی به اوج میرسه! آدم حکم خدا رو داره! ( استغفرالله!
)
خلاصه کنترل همه چیز دستته دیگه!
بعد من از وقتی برقا در آمد و شد هستن، این بازی رو نصب کردم. روزایی که برق میره میپرم تو بازی و برق ملت رو قطع میکنم!
بعضی روزا هم خیلی عقده ای میشم، برق و آب و گاز و خلاصه همه چیزشونو قطع میکنم! ![]()
اما جالب اینجاس که دو دقیقه از قطع شدن برق مرقشون که میگذره، ملت میریزن تو کوچه خیابون و اعتراض رو میرن تو کارش!
کاش ملت ما هم بخار اهالی سیمز سیتی رو داشتن! ![]()
حالا بگذریم... میگم این مشاور های کانون قلم چی چه کرکر خنده هستن!
پسر ما گول خوردیم، پاشدیم رفتیم که مشاوره بشیم! حالا تیکه های خنده دارشو براتون مینویسم! به عمق فاجعه پی ببرین!
مشاور: برات یه برنامه مینویسم، که به همه کارات برسی!
من: ایول!
مشاور: خوب، بگو ببینم... کار روزانه خاصی داری؟
من: آره، نت میرم!
مشاور: خوب، میتونیم یک ساعت رو برای نت رفتنت خالی بگذاریم!
من: ![]()
مشاور: زیاده؟
من: ![]()
( بعد اینجا من براش توضیحات میدم که نت رفتن من یکی دو ساعته نیس، 28 ساعتس! و بعد از ابراز تعجب طرف هم باز میتوضیحم که صبحا 4 ساعت زودتر بیدار میشم، میرم نت! )
مشاور: اگر از الان شروع کنی، و روزی حداقل 6 ساعت مطالعه مفید داشته باشی، موفقیتت تضمین شدس!
من: ![]()
( البته! مگر اینکه صبحا 10 ساعت زودتر بیدار شم، 6 ساعت درس بخونم، بعد برم نت! )
مشاور: ظاهرا علاقه ای به درس نداری!
من: زدی به هدف!
مشاور: پس چرا داری درس میخونی؟
من: من که یادم نمیاد درس خونده باشم!
مشاور: ![]()
بعدش دیگه این ظاهر متفکرش (!) کم کم حالت عصبانی به خودش گرفت، و بعد از نیم ساعت کاملا مودبانه گفت " شاید با چند جلسه دیگه مشکلت حل بشه! " منم تشکر کردم و زدم بیرون!
البته قسمت خنده دارش شماره دادنم بود! برگشت گفت شماره ات رو بده، گفتم ما اصلا خط نداریم! و اون آقای خنگگگگ هم با خودش نگفت که پس تو چطوری همش تو نتی؟ -- بعدش شماره موب خواست، گفتم فقط خودم یه ایرانسل دارم! یارو همچی با ترحم گفت " میتونم داشته باشمش؟ " که دلم واسه خودم سوخت! ![]()
ناگفته نماند که اون شماره ایرانسله رو هم کشکی دادم! خلاصه اگر کسی شماره ایرانسلش ۰۹۳۵۳۱۲۷۰۰۰ هست، منتظر مزاحم شدن این آقاهه باشه! منم ببخشه! ![]()
** خلاصه که سوژه زیاده... گشادیسم نمیذاره انسان باشیم! ( خطاب به ستاره، علی، و تمام کسایی که از کمبود سوژه دم میزنن!
)
